X
تبلیغات
هنر برای دل خودم

هنر برای دل خودم

" ............لطفا نظر یادتون نره ........... "

اثرات عادات بر سلامت


برخی از اتفاقات و کارهای روزمره ما تاثیر زیادی در سلامت‌مان دارند؛ ولی هرگز به آنها از این منظر نگاه نمی‌کنیم. از نظر ما برخی چیزها مثبت و سالم و برخی چیزها ناسالم‌اند. اما به غیر از ورزش و تغذیه سالم چیزهای دیگری هم هستند که به سلامت ما کمک زیادی می‌کنند و ما از آنها غافلیم. مثلاً شما راجع‌به عکس گرفتن و یا استرس داشتن چه نظری دارید؟ آیا تا به حال به ذهن تان خطور کرده است که اینها می‌توانند به سلامت بیشتر شما کمک کنند؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 2 بعد از ظهر  توسط بهار  | 



داستان کوتاه وسوسه





کالین ویلسون*که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه ی

خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین
توصیف میکند:
وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم.
زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،رنگش را نگاه کردم
و مزه ی احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم.سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم،و
بویش به مشامم خورد،در این لحظه،ناگهان جرقه ای از اینده در ذهنم
درخشید..... و توانستم سوزش ان را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد
شده در درون معده ام را ببینم.احساس اسیب ان زهر ان چنان حقیقی بود که
گویی به راستی ان را نوشیده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.
در طول چند لحظه ای که ان لیوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه میکردم،با
خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم،پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.







*کالین ویلسون نویسنده ی انگلیسی که کتاب های بسیاری در زمینه های داستان،فلسفه،جامعه شناسی،موسیقی،ادبیات و علوم غریبه نوشته است.




+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط بهار  | 



....

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند. آنها تصمیم گرفتند تا قایم

موشک بازی کنند
متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا 100
میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد
.
همه پنهان شدند الا نیوتون ...

نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد. دقیقا در مقابل انشتین.
انشتین شمرد 97, 98, 99..100…

او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده. انشتین فریاد
زد نیوتون بیرون( سك سك) نیوتون بیرون( سك سك)

نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.
او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم...
...تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد
ثابت کنه که نیوتون نیست...

..نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام...
که منو نیوتون بر متر مربع میکنه .........
 از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد بنابراین من

پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال سك سك)


.....




+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط بهار  | 


اگر مرا دوست نداشته باشی


دراز می‌کشم و می‌ميرم


مرگ نه سفری بی‌بازگشت است


و نه ناگهان محو شدن


مرگ دوست نداشتن توست


درست آن موقع که بايد دوست بداری





رسول یونان



+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهار  | 





سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟


افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟



من شور و شر موج و تو سرسختی ِ ساحل

روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی ؟



هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد ِ خود بودم و دیدم تو چه کردی



مغرور ، ولی دست به دامان ِ رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی ؟



«تنهایی و رسوایی » ، « بی مهری و آزار »

ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی !





از : فاضل نظری



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

شعری از حسین پناهی


فرقی نمی کنه !


گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

شب باشه ، یا روز !

زمستون باشه ، یا تابستون !

چای بخوری ، یا یه کوفت دیگه !

ضبط مسخره ات اینوره تلویزیون مسخره ات باشه ،

یا اون ورش !


..........بقیه اش در ادامه مطلب




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط بهار  | 



..........جمله های با مزه............


                              



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 11 بعد از ظهر  توسط بهار  | 




شب پاییزی

تنها به نام بلند و دیرگذر است

ما هنوز

گرم تماشای یکدیگریم و سپیده

سر زده است...




از : انونو کوماچی

ترجمه : عباس صفاری


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط بهار  | 


اگر من و او در مسافر خانه ای قدیمی و کهن 


همدیگر را می دیدیم،

می نشستیم و به چند پیمانه

لبی تر می کردیم!

اما آراسته چون سربازی پیاده،

و چهره در چهره هم خیره،

به او شلیک کردم، همان گونه که او به من،

و در جا کشتمش.

من او را با گلوله ای کشتم،چرا که

چرا که دشمن من بود،

فقط همین: او دشمن راه من بود،

به اندازه ی کافی واضح است، اگرچه

شاید، بی درنگ انگاشته بود که

در ارتش ثبت نام کند درست مانند من

چون بیکار بود و لوازم کارش را فروخته بود

دلیل دیگری وجود نداشت.

آری؛ جنگ چیز عجیب و غریبی ست!

تو کسی را به گلوله میزنی

که اگر در کافه ای میدیدی اش، مهمانش می کردی،

و یا به نیم سکه ای کمکش.






از : تاماس هاردی

ترجمه از : مینا جلالی فراهانی



+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط بهار  | 




آخرین حیرت زمانی ست

که دیگر پی می بری

چیزی تو را به حیرت وا نمی دارد...



از : ریچارد براوتیگان

ترجمه از : احمد پوری



+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط بهار  | 



بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند


گرفته کولبار ِ زاد ِ ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پُر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

ما هم راه خود را می کنیم آغاز



سه ره پیداست

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر

حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین : راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دو دیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام

اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام

سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام



من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط بهار  | 



بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،


همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

خواب رویای فراموشی هاست !

خواب را دریابم ،

که در آن دولت ِ خاموشی هاست

با تو در خواب مرا

لذت ِ ناب ِ همآغوشی هاست





من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،


و ندایی که به من می گوید :

« گر چه شب تاریک است

دل قوی دار

سحر نزدیک است»




از : حمید مصدق



+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط بهار  | 



به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!





از : پابلو نرودا


ترجمه از : احمد شاملو




+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط بهار  | 



بی هیچ ملاحظه ای، هیچ تاسفی، هیچ شرمی،

دیوارهایی به دورم ساخته اند،

ضخیم و بلند.
و اکنون با حسی از نومیدی در اینجا می نشینم.
نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم:

این سرنوشت ذهنم را تحلیل می برد -
که من بیرون، چه اندازه کار داشتم.
وقتی این دیوارها را می ساختند،

چگونه ممکن بود متوجه نشوم!
اما هیچوقت از آنانی که می ساختند،

حتی صدایی نشنیدم.
چه نامحسوس مرا از دنیای بیرون گسسته اند.



از : کنستانتین کاوافی

ترجمه از : کامیار محسنین



+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط بهار  | 




برایت رویاهایی آرزو می‏کنم تمام نشدنی


و آرزوهایی پرشور


که از میانشان چندتایی برآورده شود.


برایت آرزو می‏کنم که دوست داشته باشی


آنچه را که باید دوست بداری


و فراموش کنی


آنچه را که باید فراموش کنی.


برایت شوق آرزو می‏کنم. آرامش آرزو می‏کنم.


برایت آرزو می‏کنم که با آواز پرندگان بیدار شوی


و با خنده‏ ی کودکان.


برایت آرزو می‏کنم دوام بیاوری


در رکود، بی ‏تفاوتی و ناپاکی روزگار.


بخصوص برایت آرزو می‏کنم که خودت باشی




ژاک برل

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

شاملو


بهار آمد ، نبود اما حیاتی


درین ویران سرای محنت آور

بهار آمد ، دریغا از نشاطی

که شمع افروزد و بگشایدش در !




+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

شاملو


فریادی و دیگر هیچ .

چرا که امید آنچنان توانا نیست

که پا بر سر یاس بتواند نهاد ....



+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

شاملو


« اگر عشق نیست


هرگز هیچ آدمی زاده را

تاب ِ سفری این چنین

نیست ! »



چنین گفتی

با لبانی که مدام

پنداری

نام ِ گلی را

تکرار می کنند



+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

شاملو


با چشم ها


ز حیرت ِ این صبح ِ نابه جای

خشکیده بر دریچه ی خورشید ِ چارتاق

بر تارک ِ سپیده ی این روز ِ پا به زای ،

دستان ِ بسته ام را

آزاد کردم از

زنجیرهای خواب .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط بهار  |